خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
ahoo
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
لینک دوستان
اتاق آبی
گل یخ
اتاق تراکم
آرش
از همه چيز و هيچ چيز
تا شقایق هست زندگی باید کرد
آلاچيق عشق
افشين
امانت عشق
اميد
اميد (خانه دل)
امين (هر چیزی از هر بازیکنی )
باباحبيب
باغ مهربانی من
بساط عشق
بهار
بی نشان تر از سکوت
بی وفا
پارميدا
پريشان گويی های يک رانده شده
پسر شوم
پشت صحنه
پشت نقاب شب
ترانه دل ( عاشقانه)
تک ستاره ترانه
جالب ترين تست های خودشناسی
جزيره سرگرداني
جوانه های جوان
خيالی نيست
دخترخانوما آقا پسرا
دولت عشق
ديگران
ديگه ديدنم محاله
رازان پرستوی مهاجر
روزی تو خواهی آمد از پشت مهربانی
روزی روزگاری
زندگی
زندگی پر از معماست
ستاره
ستاره سهيل
سروش
سلامي چو بوي خوش آشنايي
شعر و ترانه شرقی
شکلات تلخ
شوق دريا اگرت هست روان بايد بود
شيدا
عاشقانه های شاپرک
عرفان
عشق بی هدف هوسی بيش نيست
عشق را به يادم بينداز
عشق من شبنم
عشق و سلوک
عليرضا (آبادان=عشق)
غم تنهايی
فرياد درد
فيلم دونی
کاش معشوقها
کتيبه دل
گاهشمار تاريخ ايران و جهان
گروه هفت سرگرمی
گفتگوی عاشقان
گل سرخ
گیوتین
مائده
مشق عشق
مصطفی
مصطفی (يادم باشه يادت باشم )
من و تنهائیام
مهرداد
موسیقی حافظهء عاشقانهء انسان است
می نويسم
نگاه
نيلوفر آبي
نيلوفرانه
هادی
هفت قدم تا تو
هم رکاب شيطان
همراز
همفری بوگارت
همنهاد
همه عشق ها دروغه
هوهوخان ابر مهربان
واگويه های تنهايی
وفا
يا علی گفتيم و وب آغاز شد
ياسمينا
سرو شیراز
خدایی که شکست خورد
دنیز
ترنم
آواژه
پرشین بلاگ
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
دلم تنگ است
کوله بارم چیست؟
تو میدانی؟
آری میدانی لب نمیگشایی،
بگو، اهسته نه، با فریاد...
کوله بارم از چیست؟ بگو جز حسرت چه دارم؟
بگو جز حسرت از کوله بارم چه می ماند؟ هیچ،.....
هیچ؟.......... پس غصه چه میشود؟ پس اندوه، افسوس؟.......
آری کوله بارم خالی نیست پر است از دلتنگی،
آه دلتنگی،......
این واژه غریب و نزدیک هر چه هست ورد باران است،
رمز باران،
باران دیده گانم،باران پنجره نیمه باز وجودم،
وجودم کویر است،
خشک، بایر،
چشمه می خواهد و باران ،
و جز چشمم چشمه ای نیست، امیدی نیست برای بارش،
وجودم بر چشمانم خیره گشته و چشمم برای بارش
رو به لبانم خبردار ایستاده
و با نگاه ملتمسانه اش یک کلمه را از لبانم تمنا دارد.
پس من با تمام وجودم فریاد میزنم، آری
((( دلم تنگ است )))
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooمسافری تنهایم
که در زیر کوله باری سنگین ، پشتم خم شده
و استخوانهایم به درد آمده است
و می روم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ای است.
و این چنین من باید صد هزار ، میلیون ها لحظه
تا برسم به یک روز...
سر عشق
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم نه صبر ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت به گوش و جان من آمد
دگر نصيحت مردم حكايت است به گوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر به پاي درآيم، به در برند بدوشم
مرا به هيچ به دادي و من هنوز برآنم
كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
به زخم خورده حكايت كنم ز دست جراحت
كه تن درست ملامت كند چو من بخروشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
سعدی شیرازی
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooآب بقا
چون آب بقا داری، بر خاک سکندر ریز
چون جامْ به چنگ آری، با یاد لبِ جَم زن
چون گرد حرم گشتی، با خانه خدا بنشین
چون می به قدح کردی، بر چشمهی زمزم زن
در پای قدح بنشین، زیبا صنمی بُگزین
اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن
گر دردی از او بردی، صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی، صد طعنه به مرهم زن
یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن
یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن
یا بندهی عقبا شو، یا خواجهی دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقهی ماتم زن
زاهد، سخن تقوی، بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیدهی پر نم زن
چون خاتم کارت را، بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن
تا چند فروغی را، مجروح توان دیدن
یا مرهم زخمی کن، یا ضربت محکم زن
فروغی بسطامی
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooدوست
در زدم گفت کیست . گفتمش ایدوست دوست گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ایدوست دوست گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی ؟ دوست که در پوست نیست ! گفتمش ایدوست دوست گفت در آن آب و گل. دیده ام از دور دل او به چه امید زیست ؟ گفتمش ایدوست دوست گفتمش اینهم دمیست ؟ گفت عجب عالمیست ساقی بزم تو کیست ؟ گفتمش ایدوست دوست در چو برویم گشود جمله بود نبود دیدم و دیدم یکیست . گفتمش ایدوست دوست معینی کرمانشاهی
یک جرعه ام زآن می بده
قصه خود را بگفتم دوش با فرزانه ای
گفت باور می ندارم من چنین افسانه ای
از درونم بر زبان راندم من اسرار مگوی
گفت یا مستی برادر جان و یا دیوانه ای
چون گرفتم دامنش را تا مرا چیزی دهد
گفت بگشا چشم تا بینی که خود شاهانه ای
گفتمش یک جرعه ام زآن می بده خندیدوگفت
جام بر کف داری و حیران پی میخانه ای
گرد او چرخی زدم تا ناگهان دستم گرفت
گفت من شمعم ولیکن تو مگر پروانه ای
گفتمش بیگانه ام آری ولی دیوانه ام
گرد خود چرخی زد و گفتا که کو بیگانه ای
گفتمش گر نیستم بیگانه آخر این ز چیست ؟
گفت گنجی در نهان داری ولی ویرانه ای
آهی از دل برکشیدم اشکم از دیده چکید
سیل اشک ازدیده اش بر خاک شد سیلانه ای
در میان موج و طوفان هستی ام بر باد رفت
تا که در آن بحر دیدم کشتی علیانه ای
چون درآن کشتی شدم درگوش من آهسته گفت
نیک بنگر تا ببینی با چه کس همخانه ای
من در آن کشتی ندیدم جز که نور ایزدی
« گشت این پس مانده اندرعشق او پیشانه ای»
سیل رفت وموج رفت ومرغ طوفان نیزرفت
یار رفت و یاد ماند و در دلم دردانه ای
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooافسوس
افسوس که هر چه برده ام باختنی است
بشناخته ها ، تمام ، نشناختنی است
برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است
خواجه نصیرالدین طوسی
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooطلب کعبه
آنها که به سر؛ در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
از سنگ یکی خانه اعلای معظم
اندر وسط وادی بی زرع بدبدند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کای خانه پرستان؛ چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند
آن خانه دل و خانه خدا واحد مطلق
خرم دل آنها که در آن خانه خزیدند
مانند الف راست برفتند به لبیک
آنها که در این خانه چو گردون بخمیدند
بر خطّه آن مشعر وحدت چو گذشتند
خط لمن الملک بر اغیار کشیدند
حزبی که بجز سنگ؛ ره از حانه ندیدند
چون حزب شیاطین ز در حق برمیدند
سردي زمستان
تو تنهايي
ومن صد بار تنهاتر
تو ميداني كه من جز با تو
با هر كس كه باشم...باز تنهاييم
تو ميداني كه اين بغض فرو خورده
به جز بر شانه هاي استوارت
جاي ديگر وا نخواهد شد
و ميداني كه من يك عمر چشمانم به در بودست....
دلم امروز ميخواهد
كه اين را هم بداني كه......
دگر ناب توانم نيست
ببين سردي زمستان دستانم را خجل كرده
وحتي اشك هم ديگر...
تسلي بخش غمها نيست
بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم
بيا كه سخت تنهاييم
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooغمي كه من ميبرم
اما نيم شبي من خواهم رفت؛ از دنيايي كه مال من نيست،
از زميني كه بيهوده مرا بدان بسته اند.
و تو آنگاه خواهي دانست، خون سبز من!_ خواهي دانست
كه جاي چيزي در وجود تو خالي ست.
و تو آنگاه خواهي دانست، پرنده كوچك قفس خالي و منتظر
من!_ خواهي دانست كه تنها مانده اي با روح خودت
و بي كسي خودت را دردناكتر خواهي چشيد زير دندان غمت:
غمي كه من ميبرم
غمي كه من ميكشم...
"احمد شاملو"
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ahoo
قمار
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم
برگی حکم داشتم
و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین
بازی شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگهایم رفتند و سر برگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد من بالا تر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش
زندگی
حکم پایین من بود و
باختم . . .
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooياد آن روزها
روزگاری یک نگه، گرمای صد آغوش داشت
اشک عاشق مزّه گل چشمههای نوش داشت
یک نوازش میزد آتش بر دل هر بیقرار
یک سخن، پویائی یک بستر گل پوش داشت
خندهها بوی خوش عشق و محبت داشتند
چشمها گیرائی یک چشمه خودجوش داشت
ای که آغوشت ز سردی میزند پهلو به غم
یاد آن روزی که آغوشت تب آغوش داشت
من و تو
بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ حسد این عشق را از ما گرفت
شادمانی بود و من بودم ٬تو بودی عشق بود
مرغ بخت امد به بام خانه ام اما پرید
دولت عشق تو را ایام داد اما گرفت
جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت
ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت
اين روزا
اين روزا عادت همه
رفتن و دل شكستن
درد تموم عاشقا
پاي كسي نشستن
اين روزا كار گلدونا
از شبنمي تر شدن
ارزوي شقايقا
يه شب كبوتر شدنه
اين روزا كار ادما
تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون
از هم خبر نداشتنه
اين روزا عادت گلا
مرگ و بهونه كردنه
كار چشاي ادما
دل رو ديونه كردنه
اين روزا درد ادما
فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از
حسرت و دلواپسي
اين روزا عشق بچه ها
يه صفحه اشفتگيه
گرداي روي اينه ها
فقط غم زندگيه
اين روزا اسمون مون
پر از شكست ماليه
جاي نگاه عاشقت
باز توي خونه خاليه
اين روزا سهم عاشقا
غصه و بي وفايي
جرم تمومشون فقط
لذت اشناييه
اين روزا ادما ديگه
تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دل هاشون
يه قطره دريا ندارن
اين روزا دوستاها هم ديگه
با هم صداقت ندارن
يه وقتاي تو زندگي
هم ديگه رو جا مي زارن
اين روزا درد عاشقا
فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها
يه كم ستاره چندنه
اين روزا كار ادما
دلاي پاك و بردنه
بعدش هم اونو گرفتنو
به ديگري سپردنه
اين روزا چشماي همه
غرقه نياز شبنمه
رو گونه ي هر عاشقي
چند قطره بارون مرحمه
اين روزا قصه ها همش
قصه ي دل سوزوندنه
خلاصه ي حرف همه
پر زدن و نموندنه
مريم حيدرزاده
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooكنج دلم
در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آورد
كس تاب نگه داري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست
آن شمع كه مي سوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر و صورت فرزانه ندارد
خستهام
خستهام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظههای کاغذی را ، روز وشب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پلههای رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین،آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خندههای لب پریده، گریههای اختیاری
عصر جدولهای خالی،پارکهای این حوالی
پرسههای بی خیالی،نیمکتهای خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعههای بیقراری
قیصر امینپور
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooخيال تو
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooبرای دل
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ،می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooدرمان
درمان گرسنگی با غذاست.
درمان تشنگی با آب است.
درمان غربت سفر به وطن است.
درمان دلدادگی چیست؟
شاید بگویی: وصال!
اگر قرار بود هر دلداه ای فوری به وصال برسد فکر نمی کنی وصال و دلدادگی و عشق و... بی مزه و بی معنا می شد؟
صفای عشق به ناله های در فراق است!
زیبایی عشق به معشوق جویی است!
قداست عشق به تنها معشوق را دیدن است!
این دلدادگی هرچه عمیق تر باشد با شکوه تر است، هرچه پر ناله تر یاشد با صفاتر است، و هرچه بیشتر ذوب کند انسان را خالص تر می کند و برای وصال آماده تر، اصلا اگر ذوب بشی وصال یافته ای.
حالا باز هم همان لحظه اول، و در اولین جرقه دلداگی از وصال صحبت می کنی؟
فکر می کنم کاملا بی انصافی و بی معرفتی است که از وصال حرف بزنی!
باید خیلی پر توقع باشی که هنوز خود را برای معشوق خالص نکردی توقع وصال داری....
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooعاشقی
عاشقي گر زين سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه ، رهبـــــــــر است
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooساکنان درگه پیر مغان
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه که میل روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می کند
هرچند کاین چنین و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
ایمن ز شر فتنهء آخر زمان شدم
شراب آلوده
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسون کنان مغ بچه ی باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد زتو این دیر خراب ، آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
بی خبر
بر سر آنم که گر زدست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به در آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هرکه به میخانه رفت بی خبر آید
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooاحساس
وقتی کنارش نشسته بودم گفت چشماتو ببند.
دستمو گرفت
گفت هروقت دلت برام تنگ شد فقط چشماتو ببند تا منو کنار خودت احساس کنی.
تا حالا حرفی از نبودنش نگفته بود.
با نگرانی ازش پرسیدم تو که از کنارم نميری؟
لبخند زد و گفت هيچ وقت.
اما حالا اون همه قولاشو زیر پا گذاشت و رفت.
و من هروقت می خوام احساسش کنم چشمامو می بندم و باهاش حرف می زنم
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooزندگی کردن
وقتی با کسی زياد بمونی
اون بخشی از زندگيت ميشه
و بعد
ميخواد که به ميل او زندگی کنی
و اگر نکنی
اون عصبانی ميشه...
انگار همه راه زندگی کردن ديگران رو
بهتر از خودشون می دونن
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahoogive me time
I will survive
Im gonna make it through
Just give me time
I will get over you
I will survive
No matter what you do
Just need to see
I will get over you
... Cause baby I'll survive
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooنيستي كه ببيني
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو ؛ در برق شيشه ها ؛ پيداست
چگونه جاي تو ؛ در جان زندگي سبز است
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ؛ از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ؛ ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني
فريدون مشيری
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooاي كاش
اي كاش از تارنفس پرندگان عاشق در كالبد من دميده مي شد تا به رهايي وعروج برسم.
اي كاش مي توانستم تمام ذرات خاك را لمس كنم وبه تمام موجودات بفهمانم كه زندگی
.باياداوچه زيباست ولحظات شب راتا صبح براي اوزنده كردن چه پرمعناست
...گاهي وقت هاسكوت رساترازفرياداست وآن سكوت،خداست
نهايت عشق خداست،دوست داشتن اوزيباست نيازي كه درنهايت،
.عشق است وصدايي كه درنهايت،خاموشي است
...عشق الهي تاابددرريشه وذات من همانندفرياداست امافريادي خاموش
وعشق اگرالهي باشدكلام دروصفش قاصر
كاترين پاندر
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooبسیار بگو
دوستت دارم را
من دلاویزترین شعر جهان یافتهام
این گل سرخ من است
دامنی پرکن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانهی دشمن!
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکبار و به ده بار، به صد بار بگو
دوستت دارم را با من بسیار بگو
شيشه ي غم
تو ز ديار من آمدي
سكوت جانم بهم زدي
شيشه ي غم به تلنگري زدي شكست
چو نغمه اي بيش و كم زدي
به دل ريشم تو چنگ زدي
"قشنگي" چشمون تو به دل نشست
هواي من شد هواي تو
صداي من شد صداي تو
تپيدن قلب بخاطرت
كشيدن درد براي تو
اي گل ياس سپيد من
اي طلوع خورشيد من
عطر تن تو به جان من چه خوش نشست
اي تو همگريه ي دلپذير
اي تو صفاي دل اسير
بي تو اي آيت زندگي دلم شكست
اگه نفس بود براي تو
غم هوس بود براي من
اگه عزيز بود براي تو
حرف و حديث بود براي من
تو ز ديار من آمدي
سكوت جانم بهم زدي
شيشه ي غم به تلنگري زدي شكست
چو نغمه اي بيش و كم زدي
به دل ريشم تو چنگ زدي
"قشنگي" چشمون تو به دل نشست
هواي من شد هواي تو
صداي من شد صداي تو
تپيدن قلب بخاطرت
كشيدن درد براي تو
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooپوپك شيرين سخنم !
پوپكم !
پوپك شيرين سخنم !
اين همه فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر،
اين همه قصه شوم از كس و ناكس مشنو ،
غافل از دام هوس
اين همه در بر هر ناكس و هر كس منشين .
پوپكم پوپك شيرين سخنم !
تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد ،
من از آن دارم بيم ،
كاين لجن زار تو را پوپكم آلوده كند ،
اندرين دشت مخوف،
كه تو آزادي اش اي پوپك من مي خواني
زير هر بوته ي گل ،
لب هر جويه ي آب،
پشت آن كهنه فسونگر ديوار،
كه كمين كرده تو را زير درختان كهن ،
پوپكم! دامي هست ،
گرگ خونخواره ي بدكاره ي بدنامي هست.
سال ها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت ،
تا كه آن نغمه جان بخش تو از دور شنيد ،
اندر اين مزرع آفت زده شوم حيات ،
شاخ اميدي كاشت.
چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي.
بر سر شاخه ي سر سبز اميد دل من ،
كه تو كي مي خواني.
پوپكم يادت هست ؟
در دل آن شب افسانه يي مهتابي ،
كه بر آن شاخه پريدي ،
لحظه اي چند نشستي ،
نغمه اي چند سرودي ،
گفتم اين دشت سيه خوابگه غولان است ،
همه رنگ است و ريا ،
همه افسون و فريب .
صيد هم چون تويي اي پوپك خوش پروازم ،
مرغ خوشخوان و خوش آوازم
به خدا آسان است.
اين همه برق كه روشنگر اين صحرا است ،
پرتو مهري نيست ،
نور اميدي نيست ،
آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي هست ،
همه گرگ و همه ديو ،
در كمين تو و زيبايي تو ،
پاكي و سادگي و خوبي و رعنايي تو .
مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري ،
همه ديو اند كمين كرده نبينند تو را ،
دور از دست وفا پنهان از ديده ي عشق ،
نفريب اند تو را .
دکتر شریعتی
پيام هاي ديگران () PermaLink; دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooبی عاشقی حرام است
پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری
بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری
خوش می تراود از تو عطر هوای مستی
من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟
او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته
این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته
پرورده جانم از عشق در دامن بهاران
در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان
دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی
بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی
این راز شور عشق است یک رمز جاودانی
بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی
پيام هاي ديگران () PermaLink; یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooبلندای عشق
عشق بلندتر از آن است که
زیر کوتاه نگاهی عتاب آور پا مالش کنی
عشق حقیقی تر از آن است که
پشت ابری از حیاهای ناراستین پنهانش کنی
عشق یتیم تر از آن است که
به دست رودخانه روزگارش بسپاری
گفتم غم تو دارم
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر اید گفتم که ماه من شو گفتا اگر سر اید
گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر اید
گفتم که بر خیا لت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر اید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر اید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر اید
گفتم که نوش لعلت ما را به ارزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پر وراید
گفتم دل رحیمت کی غرم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت ان در اید
ماهی
ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بي كران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
زير آفتاب داغ بوسه هات - اي زلال پاك -
جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من زجان تو !
اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه،
تا همه كرانه هاي دور ،
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابنا ك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
" فريدون مشيري "
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooرسم خوشایند
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و
تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس
تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ
مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی
می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود
هواپیما است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست
مرا نيز ياد کن
تنها نمي ترسي از اين همه راه بي من؟
اين همه راه را که مي روی،
گاهي که گذارت به منزل روياهاي خيس مي افتد.
مرا نيز ياد کن
زماني که دستانت تبدار شدند،
به ياد بياور که سرد شده اند دست هاي بی پناهم ...
در این روزگار گرگ و میش
که
چشمها را مي ماليم و
از سادگی قلب کوچکمان
همه را ميش مي پنداريم..
بی تصور اینکه شاید خیلی ها
گرگ باشند اینجا.....
پرواز
آنگاه که باد مخالف می وزد پناه می بریم
به سنگ ها ٬
دیوار ها٬
نقاب ها
و فراموش کنیم از همین است پرواز بی نظیر عقاب ها
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooمهتاب رؤیای شبهای کودکی ام !
آسمان های من تاریکند
وقتی که نیستی.
رؤیاهایم تلخ؛
ستاره هایم کم نور؛
ماه هایم مرده!
- شب را دوست ندارم
بی تو.
همدم لحظه های تنهایی ام!
بی حضور تو
تنهایی لذتی ندارد.
و نگاه کردن به قاب عکسی خاک گرفته
تمام دلخوشی من است.
بهانه ی گریه های کودکی ام!
اینجا هوا بد است.
تلخ است.
گلهای نرگسش بوی خوبی نمی دهند.
ابرهای آسمانِ اینجا عجیب دلگیرند.
فرشته ی آرزوهای دست یافتنی ام!
اینجا که نیستی،
رسیدن به آسمان هم برایم محال شده است.
زندگی میان کوهها ،
لای این بوته های نرگس بی ثمر؛
نمی دانی چقدر غمگین است.
شاهزاده ی خوابهای شیرینم!
کوههای اینجا چقدر حقیرند
بی طلوع تو.
وقتی که نیستی
آسمان دیگر بلند نیست.
اگر اینجا بودی
غروبها ، دیگر دلم نمی گرفت.
دیگر چشم هایم خیس نمی شد
وقتی که گنجشک ها از روی سیم های بی مصرفِ تلفن می پرند.
کاش بودی.
کاش همه ی شبهایم را پر از مهتاب و ستاره و نور می کردی!
کاش خدا بخواهد..
ای کاش ...
رسم دوستی
رسم دوستی اينست.
روزی با کسی آشنا می شوی
انتخاب می کنی
دوست ميداری
دوست می دارد
و روز بعد :........"فاصله"
"تنهايی"،
"تنهايی"
گذرگاه
دنيا گذرگاهي است
ميان آنچه که انديشيده ايم
و آنچه کرده ايم
دريغ که انديشه ها بيش از کرده هاست
همين لعن تاريخ است
بر انساني که خواست اما نشد
شانه
هر بار که دست های تو
ورق های کتاب های مرا ورق بزنند
زنده می شوم
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم
اما از یاد نبر! بی بی باران!
در این روز های نا شاد دوری و درد
هیچ شانه ای تکیه گاه رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای.......................
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooعجبا
میان کتابها گشتم
میان روزنامه های پوسیدهء پرغبار،
در خاطرات خویش
در حا فظه یی که دیگر مدد نمی کند،
خود را جستم و فردا را.
عجبا !!!!
جستجو گرم من،
نه جستجو شونده.
من این جایم و آینده،
در مشت های من.
(شاملو)
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooجهان
جهان را بنگر سراسر
که به رخت رخوت خواب خراب خود
از خویش بیگانه است.
و ما را بنگر
بیدار
که هشیاران غم خویشیم.
خشم آگین و پرخاشگر
از اندوه تلخ خویش پاسداری می کنیم،
نگهبان عبوس رنج خویشیم
تا از قاب سیاه وظیفه ای که بر گرد آن کشیده ایم
خطا نکند.
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصومانهء خواب اش
که از خویش چه بیگانه است!
ماه می گذرد
در انتهای مدار سردش.
ما مانده ایم و
روز
نمی آید.
(شاملو)
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooمن و تو
تو بی من تنگدل ، من بی تو دلتنگ
جدائی بین ما فرسنگ ، فرسنگ
فلک دوری به یاران می پسندد
به خورشیدش بماند داغ این ننگ
Y سیاوش کسرایی Y
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooای خدا
آنکه در تنهاترین تنهائیم تنهایم گذاشت
ای خدا در تنها ترین تنهائیش
تنهای تنهایش مذار
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooهست و نيست
از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
بیزارم و دلشکسته ،ازهر چه که هست
من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست
در حسرت هست پشت من پک شکست
کارو
آرامگاه عشق
شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
قلب امید در بدرومات من شکست
سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
آن شب ،رمید قلب من ، از سینه و فتاد
زار و علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف
در بیکران دور
افتاده بود ،سکت و خاموش ، روی کور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
گفتم که ای تو را به خدا ،سایبان پیر
با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟
کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار
خود را در این شب تنها و تار کشت ؟
پیر خمیده پشت ؟
جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟
یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت
چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بیکران دور
با جوهر سرشک
دستی نوشته بود
آرامگاه عشق
کارو
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooگل سرخ
گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی
کارو
تنهایی
و زندگی
ادامه می یابد
در حنجره ی مردی
که عشق را فریاد می کند
در کوه تنهایی
و دست زنی
که چراغ یادی را
می برد به تالار اینه ها
تا بیاویزد چلچراغی
ناهید عباسی
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooفرق شراب و آب
گفتم : که چیست فرق میان شراب و آب
کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب
کارو
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooزندگی
زندگی پر و بالی دارد با وسعت مرگ
پرش دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لبه تاخچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبه دستی ست که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شپره در تاریکی ست
زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
(سهراب سپهری)
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooسراب
در دورها ، در دوردست ها
زنی را دیدم با ماهیانش
و نه چشمه ای و نه رودخانه ای
در دورها ، در دوردست ها
زمان متوقف شده بود
و من نگاه منتظری رادیدم با ماهیانش
در دورها ،در دوردست ها
باوری گرم را دیدم که سرابی را ستایش می کرد
و سرابی که ماهیانش رازنده نگاه می داشت
ساناز کریمی
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooايمان
دید من محدود است
من
میدانم که تورا هرگز نخواهم دید
من تورا
میان درخت های طلایی
و کنج اسمان صاف
پیدا کردم
تورا بین انگشت های باغچه
و در افتابی که لبریز از صداقت نور بود
یافته ام
من تورا
میان تمامی ابهای خروشان
که در صدایشان گم می شدم
دیده ام
من تورا درون لبخند کودکی
که از لبخند مادرش قهقهه می شد
باور کردم
وقتی که ابرها خاک را شستند
وعطر تورا احساس کردم
و ان زمان که علف گل کرد
به تو ایمان اوردم
سهراب دروديان
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooدل و دلبر
شبی خود را به شکل کودکی بی سر درآوردم
و ترک خانه کردم از خیابان سر در آوردم
خیابان شهادت کوی آزادی پلک هشت
نشان خانه ام را کندم از دفتر در آوردم
تمام بادبادکهای شعرم را هوا کردم
دمار از روزگار شهر بی کفتر درآوردم
زمان صلح بود اما زمین آهنگ یورش داشت
زمین را هم از این افکار ویرانگر درآوردم
سر خود را گرفتم در کف و دور زمین گشتم
سرانجام از تمام پیچ وخم خا سر در آوردم
چنان خود را اسیر دایه های مهربان کردم
که پیر هر چه طفل بی پدر مادر در آوردم
ز بس بیدارشان کردم براشان مرثیه خواندم
که اشک مردمان خویش را دیگر در آوردم
و آنقدراز سکوت دلپذیر زندگی گفتم
که از غیرت صدای مرگ را آخر در آوردم
برای خاطر یک زاغ باغ دوستی شان را
به زور از چنگ صد ها لاله ی پرپر درآوردم
تمام روز را آن شب میان کشته ها گشتم
و از پشت برادرهای خود خنجر درآوردم
به دنبال خود از گهواره تا گور آمدم آنجا
لباس خاکی ام را درهمان بستر در آوردم
میان بسترم یک جفت پوتین زنانه بود
شبیه آخرین کفشی که در سنگر در می آوردم
هزاران مرد را در پیش چشمم اخته می کردند
زدم خود را به خواب و حرصشان بدتر در آوردم
طنین آتش آتش ناگهان خواب مرا آشفت
به سختی خویش را زان وضع شرم آور در آوردم
زدم بر آب و آتش تا مگر کاری کنم اما
نه خشک از آتش آوردم برون نه تر در آوردم
میان بیت های سوخته گردیدم و تنها
پلک هشت را از زیر خاکستر در آوردم
نشست پشت ر بی سوخته در انتظار آب
دو چشم خویش را از کاسه پشت در در آوردم
مرور خاطرات دور خود را کردم و دیدم
که هر چه خیر دارم از طریق شر درآوردم
نوشتم ی اولی الابصار و سمت واژه های بردم
دو دستی را که از دست دل و دلبر درآوردم
گرفتم مشتی از آن واژه های خیس و پاشیدم
به روی دفتر و یک سینه شعر تر در آوردم
ملایک ایه تطهیر خواندند و من خود را
فرو کردم به اعطینام و از کوثر درآوردم
سپیده سر زد و بانگ مؤذن هوشیارم کرد
گشودم چشم و گویی در حقیقت پر در آوردم
رحیم رسولی
نوشتن از تو
نوشتن از تو رپ رپ سم اسبی است بر پشت بامی که بر آن
به جای باران / بمب منفجر می شود
گرفتن مچ پای آهویی است که در سبقت گرفتن از چطور دویدن
در دهان سگ هاری / اگر نپرد / له می شود درست زیر چرخ های اتوبوس / یا
و با نوشتن از تو / خب ! درست اگر بنویسم
فردا درست روی پوست خربزه
ساعت که روی ساعت پنج صبح / درست
زنگ درست اگر بزند / خب ، درست !
تو فقط از سه چار شقه شدن
من فقط از دست و پا زدن
من / و تو از / فقط از / و خیابان که از وسط چند شیر گرسنه می گذرد
بگذریم !
پنج سال از هر چطور که بگذریم / گذشت
و ما در دهان شیر و روی دم مار
بافتنی ها را بافتیم
پشت کول انداختیم
و روزهای از نو از نو آمده اند / از فقط که می آیند
از نیمکتی که روی کول غول
از سوراخ های چتری که به جای قطرات باران
و عشق روی زمین در کمین ما چه قدر قوز می کند ؟
از سر بریده هم آنقدرهای چه قدر
در مجلس عاشقان هم که نمی رقصم
خمیازه ؟ / بکش / تا بکشم
کشیدن از طرف تو مرا در ته ساعتی می چسباند که عقربه هایش عنقریب
از نیش زدن می افتند
با دم اسب هم فرضا که روی زمین کشیده شوم از هر طرف
دیدار تازه تا چند دقیقه ی قبل از نیامده ای
از وسط چند شیر گرسنه فقط از هر چه طور می گذرد
بگذریم
با این همه این همهمه در نوشتن از تو هست که مرا
هم قدری مست می کند / و هم کمی دیوانه
خب ! تو بگو !
ما را که برد خانه ؟
تو ؟
یا سوسک سیاه کوچولو
علی باباچاهی
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooتمنا
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
سایه عمر (رهی معيری)
اندیشه
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
رهی معيری
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooدامان آسمان
اگر ز هر خس و خاری فرکشی دامن
بهار عیش ترا آفت خزان نرسد
شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است
که دست خلق به دامان آسمان نرسد
رهی معيری
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooپاس ادب
پاس ادب به حد کفایت نگاه دار
خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی
با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی
با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی
در خون نشست غنچه که شد همنشین خار
گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی
افتاده باش لیک نه چندان که همچو خک
پامال هر نه بهره شوی از فروتنی
رهی معيری
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooحدیث عشق
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
شفيعی کدکنی
پيغام
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز اینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچجنان تا جاودان در راه
همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمنک و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردنک اندهان ماند سرود من
اخوان ثالث
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooخفته
آمد به سوی شهر از آن دور دورها
آشفته حال باد سحرخیز فرودین
گفتی کسی به عمد بر آشفت خکدان
زان دامنی که باد کشیدیش بر زمین
شب همچو زهد شیخ گرفتار وسوسه
روز از نهاد چرخ چو شیطان شتاب کن
همچون تبسمی که کند دختری عفیف
بنیاد زهد و خانه ی تقوا خراب کن
آن اختران چو لشکریان گریخته
هر یک به جد و جهد پی استتار خویش
افشانده موی دخترکی ارمنی به روی
فرمانروا نه عدل ، نه بیداد ، گرگ و میش
سوسو کنان به طول خیابان چراغها
بر تاج تابنک ستونهای مستقیم
چون موج باده پشت بلورین ایغها
یا رقص لاله زار به همراهی نسیم
آمد مرا به گوش غریوی که می کشید
نقاره با تغنی منحوس و دلخراش
ناقوس شوم مرده دلان است ، کز لحد
سر بر کشیده اند به انگیزه ی معاش
توأم به این سرود پر ابهام مذهبی
در آسمان تیره نعیب غرابها
گفتی ز بس خروش که می آمدم به گوش
غلتان شدند از بر البرز آبها
من در بغل گرفته کتابی چو جان عزیز
شوریده مو به جانب صحرا قدم زنان
از شهر و اهل شهر به تعجیل در گریز
بر هم نهاده چشم ز توفان تیره جان
بر هم نهاده چشم و روان ، دستها بهجیب
وز فرط گرد و خک به گردم حصارها
ناگه گرفت راه مرا پیکری نحیف
چون سنگ کوه ، در قدم چشمه سارها
دیدم به پای کاخ رفیعی که قبه اش
راحت غنوده به دامان کهکشان
خوابیده مرد زار و فقیری که جبه اش
غربال بود و هادی غمهای بیکران
کاخی قشنگ ، مظهر بیدادهای شوم
مهتاب رنگ و دلکش و جان پرور و رفیع
مردی اسیر دوزخ این کهنه مرز و بوم
چون بره ای که گم شده از گله ای وسیع
از کاخ رفته قهقهه ی شوق تا فلک
چون خنده های باده ز حلقوم کوزه ها
وان ناله های خفته کمک می کند به شک
کاین صوت مرد نیست که آه عجوزه ها
تعبیر آه و قهقهه خاطر نشان کند
مفهوم بی عدالتی و نیش و نوش را
وین پرده ی فصیح مجسم عیان کند
دنیای طلم و جور سباع و وحوش را
آن یک به فوق مسکنت از ظلم و جور این
این یک به تخت مقدرت از دسترنج آن
این با سرور و شادی و عیش و طرب قرین
و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان
گفتم به روح خفته ی آن مرد بی خبر
تا کی تو خفته ای ؟ بنگر آفتاب زد
بر خیز و مرد باش ، ولیکن حذر ، حذر
زنهار ، بی گدار نباید به آب زد
همدرد من ! عزیز من! ای مرد بینوا
آخر تو نیز زنده ای ، این خواب جهل چیست
مرد نبرد باش که در این کهن سرا
کاری محال در بر مرد نبرد نیست
زنهار ، خواب غفلت و بیچارگی بس است
هنگام کوشش است اگر چشم وا کنی
تا کی به انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی
اخوان ثالث
همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار
همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده ، که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل
ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند
اخوان ثالث
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooسه شب
نخستین
روزنه ای از امید ، گرم و گرامی
روشنی افکنده باز بر دل سردم
دایم از آن لذتی که خواهم آمد
مستم و با سرنوشت بد به نبردم
تا بردم گاهگاه وسوسه با خویش
کای دله دل ! چشم ازین گناه فرو پوش
یاد گناهان دلپذیر گذشته
بانگ برآرد که : ای شیطان ! خاموش
وسوسه ی تو به در دلم نکند راه
توبه کند ، آنکه او گنه نتواند
گرگم و گرگ گرسنه ام من و گویم
مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند
دومین
باز شب آمد ، حرمسرای گناهان
باز در آن برگ لاله راه نکردیم
وای دلا ! این چه بی فروغ شبی بود
حیف ، گذشت امشب و گناه نکردیم
ای لب گرم من ! ای ز تف عطش خشک
باش که سیرت کنم ز بوسه ی شاداب
از لب و دندان و چهره ای که بر آنها
رشک برد لاله و ستاره و مهتاب
اخترکان ! شب بخیر ، خسته شدم باز
بسترم از انتظار خسته تر از من
خسته ام ، اما خوشم که روح گناهان
شاد شود ، شاد ، تا شب دگر از من
آخرین
مست شعف می روم به بسترم امشب
بر دو لبم خنده ، تا که خنده کند روز
باز ببینم سعادت تو چه قدر است
بستر خوشبختم ! ای ... بستر پیروز
اخوان ثالث
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooياد
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
ماه از خلال ابرهای پاره پاره
چون آخرین شبهای شهریور صفا داشت
آن شب که بود از اولین شبهای مرداد
بودیم ما بر تپه ای کوتاه و خکی
در خلوتی از باغهای احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
پیراهنی سربی که از آن دستمالی
دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت
از بیشه های سبز گیلان حرف می زد
آرامش صبح سعادت در سخن داشت
آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
گاهی سکوتی بود ، گاهی گفت و گویی
با لحن محبوبانه ، قولی ، یا قراری
گاهی لبی گستاخ ، یا دستی گنهکار
در شهر زلفی شبروی می کرد ، آری
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
آرامشی خوش بود ، چون آرامش صلح
آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را
روشنگران آسمان بودند ، لیکن
بیش از حریفان زهره می پایید ما را
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
آن خلوت از ما نیز خالی گشت ، اما
بعد از غروب زهره ، وین حالی دگر داشت
او در کناری خفت ، من هم در کناری
در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهای پاره پاره
اخوان ثالث
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooقصه ای از شب
شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
اخوان ثالث
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooآه می بینم
تا کند سرشار شهدی خوش هزاران بیشه ی کندوی یادش را
می مکید از هر گلی نوشی
بی خیال از آشیان سبز ، یا گلخانه ی رنگین
کان ره آورد بهاران است ، وین پاییز را ایین
می پرید از باغ آغوشی به آغوشی
آه ، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینک
پیش این گلبوته ی زیبای داوودی
کندویش را در فراموشی تکانده ست ، آه می بینم
یاد دیگر نیست با او ، شوق دیگر نیستش در دل
پیش این گلبوته ی ساحل
برگکی مغرور و باد آورده را ماند
مات مانده در درون بیشه ی انبوه
بیشه ی انبوه خاموشی
پرسد از خود کاین چه حیرت بارافسونی ست ؟
و چه جادویی فراموشی ؟
پرسد از خود آنکه هر جا می مکید از هر گلی نوشی
اخوان ثالث
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooبادبان
از این
از این شکسته پر
از این شکسته زورق پندار
از این به آب داده گنج و حوصله و باور
از این
بر تن دریده جوشن رویا
از کف پریده تیغه ی منطق
از دیدگان تجربه های کور
از این
از این شکسته
لب به عبث بسته
تن به کفن شسته
از راههای آبی ناممکن خیال
تا ممکن محال
بی خوف موج خیز گذشته
چه می پرسی ؟
پرسنده گفت
مرد
آندم که با تمامی خواهش
با عطش ات ناشناخته
سودای گنگ کدام ایمان
افکند پنجه به جانت
بی اختیار
در بی کران شراع گشودی ؟
ای دست اختیار به سکان
بی پای اعتبار ؟
ای مرد ساحلی
هرگز از بادبان شکسته ، سخن از جهت مپرس
با او سر تفاهم
با ابر و باد نیست
با او
ز سختی براده ی الماس
و ساحل نجات
با او
از کوره راه آبی و گرداب دم مزن
ای ساحلی
از بادبان شکسته ز اعجاز دم مزن
او خود خود
دگر ناخدای کیست ؟
ای ساحلی
نه هر که خطر کرد
بازی استنطاق را
هست مستحق
او با سکوت نگاهش
مستنطقی است
بی رحم و بی زوال
با قفل های لبانش
ما را نشانده است
در جای اتهام ؟
بازیگریست که ما را
بازیچه کرده است
آنگه کشانده است
در حد این مقام ؟
پرسید دیگری
افسانه گاهواره ی افسون است
قفل سکوت بی سببی نیست
در آن اشارتیست
و هر بهانه روزنه ای بر کنایتی ست
هان گوش باش
در زنجموره ی این تخته پاره ها
بی شک روایتی ست
آن بادبان شکسته
آن ناخدا
قفل از لبان شکست ، لب بر جواب بست
با شوق
بی تاب و پر توان
رفتم ، تا دور ، دور دید
بر ساحلی غریب
مردی در انتظار
چله نشین
گفت
خکت کجاست قاصد دریا
گفتم که
آب
پایت ؟ بر روی تخته ی تابوت
خندید آنچنانکه محال است
دردش ز شانه ام بگریزد
گویی که درد ، درد هزاران نسل
با خنده اش دمادم پی در پی
در نای استخوانم
در خونم
در نهفت روانم
مرغی پر زد و نالید
فریادش از تمامی اقصای در گذر
و باد و بادبان رجز خوان
در دست باد
وای
این بود آنچه رفت
و آنچه ماند
از آنچه ماند
در مشت استتار
حرفی بزن
ای تشنه گوش
دیگر چنان بگفته ی آن مرد
آن بسته دل به وسوه ی پوچ انتظار
با شک و با یقین
در انتظار قاصد دریا
دل بسته بودم ، آه ... که هر فریاد
تکرار بود ، تکرار پوچ مکرر بود
نقشی
بر آب ها و گمان ها
و ناخدا
خاموش گشت
شاید که رفته بود در اندیشه ای محال
ناگاه پرسید
زان میانه کسی بی تاب
و پرسشی پیاپی
آنکه چه رفت ؟
و ناخدا به خود آمد
چیزی نگفت و گفت
دگر هیچ
و بادبان قایق آواره ای شکست
از هر شکسته پاره ، ندا برخاست
آن انتظار منجمد
آن دیدگان سپید
و با التجای گفت
هر چند نارسای پیامی
بی سود گفته ای
خبری
حرفی
هر چند نارسای پیامی
من زنده ام
مردان انتظار نمی میرند
از آنجا بگو
از ساحل امید
از کرانه ی ابهام
گفتم
گریستن
یا در بهانه سوگ نشستن
بی انتظار و بیهوده زیستن
مرد سپید چشم
چنین گفت : چه بیهوده گفتنی
برگرد
و موج های ساحلی او را زیاد برد
من بازگشت را به سر آغاز
در آب ریخته بودم
از بازگشت
آسیمه سر گریخته بودم
رفتم
در پهنه ی نبرد
با کوله بار درد
سکان به دست باد
هان کوه پشت کوه
هان موج پشت موج
هان درد پشت درد
کاهی و کوه ، قصه همین بود
بیمی نبود اگر بود
در بادبان سخت بود که فرسود
مردی دگر سختی داشت
مردی ، دلش حریف با دل دریا
لنگر کشیده در غلیظ غریب مه
از کرانه ی ماتم
گفت
هنگام رفتن است
ای ناخدا بگوی
ایا هراس پنجه نیفکند
بر ریشه های روانت
و ناخدای به او گفت
هرگز... مقهور بیم ، کسی نیست
کانرا شناخته ست
ای بار بیمنکیتان بر دوش
مردان بی هراس
در موج حادثان نمی میرند
و مردان بیمنک ، در گاهواره ها
آنگه سکوت
سپس خندید ، آن ناخدا
آوار بود
آوار درد ، در هزاران ن نسل
در خنده اش
رازی غریب را به امانت سپرده بود
رازی که ساحل مردان سوگوار از آن لرزید
دم در کشید
آرام جان سپرد
مغی پرید با ناله ش غریب در اقصا
در دور دید
لاشه ی مردی
غلضت مه را شکافت
نصرت رحمانی
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooخدايی ديگر
ابلیس خدای بی سر و پاییست
انگشت نما شده به ناپکی
تن شسته در آب چشمه خورشید
تف کرده بروی آدم خکی
خندیده به بارگاه شیطانی
دنان طمع ز آسمان کنده
بندی غرور خویشتن گشسته
زانو نزده به پای هر بنده
در بند کشیده ناخدایان را
خود نیز در انزوای خود زنجیر
از دوزخ و از بهشت آواره
در برزخ خویش مانده بی تدبیر
مطرود شما سیاه کیشان است
کز بین تیلزمند یزدانید
لیکن چون به خویشتن پناه آرید
دانید که بندگان شیطانید
ابلیس منم خدای بی تا جان
پیشانی خود بر آسمان سوده
سوزانده غرور اگر چه بالم را
ابلیس اگر منم
نصرت رحمانی
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooآتش جاوید
آن روز ها من فکر می کردم
نام تو را تکرار خواهم کرد
من فکر می کردم زمان می ماند اینجا
در تارهای گیسوانم
جایی که آن شب آشیان بوسه ات بود
جای که می گفتی بر آن خورشید خفته است
من فکر می کردم حقیقا
در لحظه ی پیوند ما در من شکفته است
اما زمان آمد مرا برد
با گیسوانم فکرهایم
آن قدر آسان مثل این که کاغذی را آب یک جوی
آه از هیولای فراموشی که حس خسته را خورد
بی شک مسیر هیچ رودی سوی مبدا نیست
با این همه گاهی حقیقت
در فکر های کودکانه است
من فکر می کردم
در لحظه ی دزدانه ی پیوند آنجا
آن آتش جاوید در من نطفه بسته است
سيما ياری
پرسش
کاش من هم
در کوچه و بازار روان بودم
و روزنه نگاهم
مانند همه ، در پی رزق روزانه ام بود
بیا با سکوت آشتی کنیم
و لرزان بیندیشیم به فردای خویش
و ندای وهم و عدم را ، در سرودی نو
بخوانیم و عبور کنیم از من و ما
و در نگاهی نو در آمیزیم
و از کوه بیاموزیم
ایستاده لرزیدن را
از دریا ،تلاطم را
و از سحر ، سکوت را
و از خود بپرسیم
صمد نارونی
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooعجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
همان یک لحظه اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان؛
جهان را با همه زیبایی و زشتی،
به روی یکدگر، ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،
بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم یکی عریان و لرزان؛ دیگری پوشیده از صد جامه رنگین؛
زمین و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذیرفتم؛
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمایان،
سبحه صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان،
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،
آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی،
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک نارواگردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردک کش،
به جز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در این دنیای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؛
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!
و گرنه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
"معینی کرمانشاهی"
دوستش می دارم
دوستش می دارم .
لبخندش را
فریبی نه که هدیه ای می انگارم
من همه ی سنگهایش را پرستیده ام و
آتش و آب و خکش را
من آفتابش را پوشیده ام و
عصاره ی ماهتابش را
پیاله پیاله نوشیده ام
دوستش می دارم
زمینی که تو روی آن راه می روی
رويا زرين
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooآرزو
آرزوهایت را جایی یادداشت کن
خدا یادش نمی رود
اما تو یادت می رود
چیزهایی که امروز داری
همان آرزوهای دیروزت بودند
من و تو
خنده ای ، خنده ی گل مهتاب .
شعله ای ، شعله ی دل خورشید .
بوسه ای ، بوسه ی سحرگاهان .
تغمه ای ، نغمه ی لب امید .
غنچه ای ، غنچه ی بهار حیات .
عشوه ای ، عشوه ی نگاه نیاز .
مژده ای ، مژدهی شکست فنا .
چشمه ای ، چشمه ی نهفته راز .
ناله ام ، ناله ی نی آلام .
لاله ام . لاله ی دل خونبار .
هاله ام ، هاله ی گناه سیاه .
واله ام ، واله ی وفای نگار .
ژاله ام ، ژاله ی مه رؤیا .
باده ام ، باده ای ز ساغر ننگ .
بیش از اینم بتر ، که می بینی ،
شهره ام . شهره ام : به ننگ به رنگ .
فرخ تميمی
نامه سرخ
دیشب به یاد آن شب عشق افروز
حسرت ، درون مجمر دل می سوخت
حرمان ، به زیر دخمه ی پندارم
شمع هوس ، به یاد تو می افروخت
یاد آمدم چو بوسه ی آتشگیر
می تافت از لبان تو ، لرزیدم .
یا چون به روی دو سنگ پستانم
دندان زدی بگرد تو پیچیدم .
در زیر آبشار بلند ماه
گیسوی من به روی تو می خوابید .
وز کهکشان دیده ی شتابت
راز نگاه شیفته ، می تابید .
« میگون » خموش بود و سکوتی سرد
خوابیده بود در دل صحراها
بر گوش آن سکوت نمی آویخت
جز نغمه ی تپیدن قلب ما .
پاینده باد لذت آن لحظه ،
کز جذبه اش دو دیده چو آتش بود .
هوشم رمید و روی تو غلتیدم .
سر تا به پام لرزش و خواهش بود .
یاد آوری که پیکر عریانم
رنگین ز خون سبز چمن گردید ؟
دست تو بهر شستن رنگ آن
چون مه ، بروی قامت من لغزید ؟
آشفته بود زلفم و می گفتم
خواننده راز شام هوس رانی .
خواننده و از ملامت همسالان
گیرد دلم غبار پشیمانی .
خندیدی و به طعنه نگه کردی
یعنی که دختران همه می دانند .
« سرمگو » ز شیوه ی ما پیداست
راز درون ز حال برون خوانند .
« فرخ» سه ماه می گذرد زانشب
دردا ، کنون ز شهر شما دورم .
دورم ولی هنوز تو را جویم
دانی که از فریب و ریا دورم .
باور بکن مصاحب و همرازم
جز خاطرات عشق تو ، یاری نیست .
جانم ازین شکنجه ی تنهایی
بر لب رسید و راه فراری نیست .
گاهی به خویش گفته ام ای غافل
با انتحار می رهی از این دام .
اما دوباره یاد تو می گوید ،
اید زمان عشق و وصال و کام .
« شیراز « با تمام دل افروزیش
در چشم من ستاره خاموشی است .
بیگانه ام ز مردم و حیرانم ، کاین سر نوشت عشق و همآغوشی است .
منظورم از نوشتن این نامه
بشکستن صراحی دردم بود .
دردی که سرنوشت پریشانی
دیریست تا به ساعر جان فزود .
چرخیده شب ز نیمه و ناچارم
کوته کنم حدیث دل ناشاد .
پایان نامه عهد قدیم ماست :
«نوشین » شراب ساغر « فرخ » باد !
فرخ تميمی
عاشق
پسرم ! چکاره می شوی ؟
مثل مادرم عاشق
عاشق چه می شوی پسرم ؟
رنگین کمان خنده
روی سپیدی دندان کودکم
به رقص بادبادکی که سوار باد می شود
به مقصد خورشید
رويا زرين
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooمرگ عاشقان زیباست
باغی از صنوبرها
ارغوانی از آتش
رودباری از الماس
وز کبوده جنگل ها
مرگ در خزان فریاد
آن زمان که می پوسد
ریشه های ابریشم
برگهای نیلوفر
وز کبوده می ماند
سایه های خکستر
مرگ هیچ زیبا نیست
مرگ عاشقان زیباست
مرگ عاشقانه ی شهر
مرگ عاشقان در شب
با شکوهتر مرگی ست
مرگ عاشقانه ی رود
بر کناره ی دریا
مرگ نیست
وز مرگش می خوانی
مرگ شاهوار اینست
م .آزاد
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooچگونه ستایش کنم
من چگونه ستایش کنم آن چشمه را که نیست ؟
من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟
من چگونه بگویم که این خزان زیباترین بهار ؟
من چگونه بخوانم سرود فتح
من چگونه بخواهم که مهر باشد ای مرگ مهربان
زیباترین بهار در این شهر
زیباترین خزانست
من چگونه بر این سنگفرش سخت
با چه گونه گیاهی نظر کنم
با چگونه رفیقی سفر کنم
من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد ؟
من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست ؟
پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده ست و باغهای گمان
و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید
م . آزاد
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooباغی در صدا
در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
هوای باغ از من می گذشت
اخ و برگش در وجودم م یلغزید
ایا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای نا پیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
راهی پیموده نشد
ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
انشانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپشهایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم
سهراب سپهری
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooدفتر شعر
منم با دفتر شعر و یه خلوت
سکوت و یاد تو در من تنیده
نگاهت با منه تا صبح فردا
صدات در گوش من چه صاف و روشن
حضورت تکیه گاهم میشه ای عشق
مث زیبا ترین تن پوشه بر تن
مبادا خلوتم خالی بمونه
زعطر ناب تو ای نغمه پرداز
چه حسرت می کشم بی تو می بینم
که خاموشه تن زخمی این ساز .
هاله جهان پيکر
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooبه خيالم
به خیالم یه صدایی تو تن کوچه ها پیچید
رقصیدن چه نرم و آروم برگای غمزده ی بید
کوچه ی بن بست تاریک پرآواز و هیاهو
گل شب بو دست و دلباز میریزه عطرشو هرسو
بخیالم پنجره ها واشدن دونه به دونه
کاشکی این حس نفس گیر همیشه باما بمونه
پلی از عاطفه بستن چراغا با ظلمت شب
خنده ها قهرو شکستن اومدن به آشتی رو لب
تو پیاده رو نشستن دلای ساده و یکرنگ
غصه ها رو خالی کردن با یه خنده از دل تنگ
چه شکوهی تو شب ماس گرچه تاریکی نمرده
آدما رو تلخ و خسته سر شب خونه نبرده
میشه زیر نور مهتاب بشینیم شونه به شونه
تا لب غزلخون شهر واسمون آواز بخونه .
هاله جهان پيکر
بوسه
به تو بوسه می فرستم گل بارونی خسته
چتر تو میشم ٬ نگا کن سایبونت نشکسته
بارونم بیاد نمیشه ٬ تو رو پرپر کنه ای گل
بیا که عطر خوش تو٬ تو وجود من نشسته
تو یه واژه واسه خوندن دوباره
تو یه آشتی واسه دیدن ستاره
تو یه لبخند ٬ تو دل بغض ترانه
تو یه آغاز واسه پیوند دوباره
گل خوبم گل پاکم میمونی تو سرنوشتم
هرجا باشی هر جا باشم باتو تو خود بهشتم
سرپناهت توی بارون ای تو گم شده تو پنهون
ای شکفته در بهارون ای شکسته در زمستون.
هاله جهان پيکر
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooشب جدایی
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی
مژه و چشم شوخش به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
سر برگ گل ندارم به چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گل ها همه بوی بی وفایی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر میزدم من ز درون ندا در آمد
که درآ درآ عراقی که تو آشنای مایی
عراقی
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooارزش انسان
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
فکر نان باید کرد
حمید مصدق
دشتها آلوده ست
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعۀ دلها را
علف هرزۀ کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
مه
بايد تَخيُل كنيم كه در مِه راه مي رويم ،در مِهي بسيار فشرده و سپيد...
در كنار هم من و تو مِه را مي پيماييم – آرام و به زمزمه با هم سخن مي گوييم.
مه اگر آنطور كه من تخيل مي كنم باشد ديگر از نگاههاي چركين، قلب هاي كدر
و رفتارهايي كه آنها را رذيلانه مي ناميم، گله مند نخواهيم شد.
خائنان به خاك – همان ها كه زمين خدا را آلوده مي كنند- در مه گرچه وهمي،
اما قدري زيبا و تحمل پذيرخواهند شد.
براي نَفَسي آسوده زيستن، چاره اي نيست جز مهي فشرده را گرداگرد خويش انگار كردن...
مهي كه در درون آن هر چيزِ غم انگيز، محو و كمرنگ شود.
تو از من مي خواهي كه شادمانه و پُر زندگي كنم. نه؟
"براي شادمانه و پُر زيستن در عصر بي اعتقادي روح – در مه زيستن ضرورت است!!!"
«نادر ابراهیمی»
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahooبعد از من
بعد از من
و تنها نشستنهای تو
بعد از تو
و تنها گذشتنهای من
دست در دست آفتاب
هم گام و هم مسیر سایه ها
در کوچه های بی حال و منزوی
در جستجوی شاهراهی تا مرز خنده ها
بعد از من
و (مهتاب چه سر سنگین است ؟)
بعد از تو
و حیله ی (امروز خوش گذشت !!!)
دستی به سر و روی آسمان نمی کشد باران
سلام صبح به پنجره چه سرد و غمگین است
بعد از من و لباسهای چروکیده
ظرفهای نشسته خواب طولانی
بعد از تو و فرار از رنگ
از صدا
از آزادی
اسب چوبی
من همان اسب چوبیم
که آوندهای چهره ام
عریانی خنده ی ترا
روز گلاب گیری نفس
جوانه زد بی دریغ
من همان مرگ خسته ام
که حلق آویز حیرت توام
و چه نابجا گشته ام
آونگ کند نبض عشق
من همان هیمه ی ترم
که های های مویه ام
زخمی نشد بر زمین
جانی ندید از بهار
اما تو حیات نورسی
زود می رسی
از من که بگذری
هال و قرار می شوی
می تازی و هم سراغ ستاره ها
به سپیده ی صبح می رسی
پيام هاي ديگران () PermaLink; سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ahoo
اشك
اشك طرف ديده را گرفت و رفت
اوفتاد آهسته و غلطيد و رفت
بر سپهر تيره هستي دمي
چون ستاره روشني بخشيد و رفت
گرچه درياي وجودش جاي بود
عاقبت يك قطره خون نوشيد و رفت
گشت اندر چشمه خون ناپديد
قيمت هر قطره را سنجيد و رفت
من چو از جور فلك بگريستم
بر من و بر گريه ام خنديد و رفت
رنجشي ما را نبود اندر ميان
كس نمي داند چرا رنجيد و رفت
تا دل از اندوه گرد آلود گشت
دامن پاكيزه را برچيد و رفت
موج و سيل و فتنه آشوب خاست
بحر ، طوفاني شد و ترسيد و رفت
همچو شبنم در گلستان وجود
بر گل رخساره اي تابيد و رفت
مدتي در خانه دل كرد جاي
مخزن اسرار جان را ديد و رفت
رمزهاي زندگاني را نوشت
دفتر و طومار خود پيچيد و رفت
شد چو از پيچ و خم ره با خبر
مقصد تحقيق را پرسيد و رفت
جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم
ميوه اي ا ز هر درختي چيد و رفت
عقل دورانديش با دل هر چه گفت
گوش داد و جمله را بشنيد و رفت
تلخي و شيريني هستي چشيد
از حوادث با خبر گرديد و رفت
قاصد معشوق بود از كوي عشق
چهره عشاق را بوسيد و رفت
اوفتاد اندر ترازوي قضا
كاش مي گفتند چند ارزيد و رفت
پروين اعتصامي
من و رسوايي و اين بار گناه
مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني خون تا فردا




















































