آهــــــو خـــانـــوم

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

فریدون مشیری

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٧ - ahoo

هم غصه

بیا لب وا کنیم هم غصه ی من
 بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو
 بیا آشتی بدیم با قصه هامون
 تمام دستای از هم جدا رو
بیا گلخونه کن ویرونه ها رو
 که قمری جای زاغا رو بگیره
 نمی خوام گلدون مادربزرگم
رو طاقچه از بوی غربت بمیره
 قفلای خونی صندوقچه ی ما
 هزارون ساله گم کرده کلیده
بیا با قلبامون رستم بسازیم
 که اون که دشمنه ، دیو سفیده
 بیا قفل و کلید رو مهربون کن
 که سخته سوت و کور خونه هامون
 بیا با دستای هم پل ببندیم
 که رد شه قاصد از رودخونه هامون
 اگه شب مثل زندون تنگ و تاره
کلید صبحمون تو دستای ماست
 اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست
چراغ راهمون خورشید فرداست

ایرج جنتی عطایی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٧ - ahoo

هشتم مارس

روز هشتم مارس، که بنام روز بین المللی زن، نامگذاری شده و مثلأ قرار است یک جشن جهانی باشد، ریشه و آغازش از آمریکا بوده، اما من در جائی، روزنامه ای، تلویزیونی در آمریکا، نشانی از این چنین جشنی، آنهم در حد جهانی نمی بینم. و چرا؟

روز هشتم مارس سال ۱۸۵۷، یکصد و پنجاه و دو سال پیش، در شهر نیویورک گروهی از زنان کارگر در یک کارگاه بافندگی بخاطر شرایط بد کار و دستمزد، دست به اعتراض میزنند و در مقابل، نیروهای پلیس (به سبک آقایان و خانمهائی که معرف حضورتان هستند) به این زنان حمله میکنند و تار و مارشان میکنند. اما این حادثه بجای خاموش کردن صدای معترضین تبدیل به سراغازی میشود برای اعتراض و راهپیمائی های سالانه ای که بعد از آن برگزار میشود که اوج آن در هشتم مارس در سال ۱۹٠۸ در همین شهر نیویورک صورت میگیرد که یک جمعیت پانزده هزار نفری زنان در اعتراض به دستمزد کم و نداشتن حق رأی دادن، به راهپیمائی میپردازند.

نمی خواهم سرت را با تعقیب این داستان درد آورم، بنابراین یکراست میرسیم به امروز، که من در این آمریکا، و در رسانه هائی که نگاه میکنم، اثری از چنین روزی، یادآوری و یا جشنی بعنوان روز زن نمی بینم.

چرا؟ ظاهرأ انگار سوار از پیاده خبر ندارد و سیر از گرسنه.

فراتر از آن، در آمریکا، روزی و تعطیل و سالگردی برای سوگواری و ذکر مصیبت برگزار نمیشود و هر روز مخصوص و هر تعطیل سالانه بهانه بزرگداشت و جشنی است، در حالیکه خود این نام "روز زن" بار مصیبتی با خود دارد که "مردانِ مردی پیشه نکرده" در پناه کلماتی مثل رسم و مذهب و مسلک و عرف و ازین قبیل بر سر "همراهان زندگی" خود در میآورند و یا آنگاه که ستم جاهلین را بسبت به زنان می بینند، رو بسوی دیگر می کنند و مدعی هم هستند که آزادمنش هستند، اما آزادمنش شرط و شروطی.

روز مادر، یعنی روز بزرگداشت مادر، بیاد او بودن و با او و یا اگر دیگر نیست، با یاد او جشن گرفتن. روز پدر، بزرگداشت و جشن تجلیل از نیمه دیگر خانواده است. روز عشق، باز یادآور و جشن عشق است. اما روز زن چیست؟ جشن است؟ بزرگداشت است؟ اگر بود که ایکاش بود، و اگر جا داشت که آدم امروز بیاید و به کمال و بجائی رسیده باشد که ادعا کند که با زن و مردش در خوشی و ناخوشی یکسان رفتار میکند، امروز جشن و روزی بهمین نام در آمریکا هم برپا بود. اما "روز زن" در وجدان هر انسان مدعی انسان بودن، تنها یادآور قصور مردان و همینطور قصور زنان در پایه گذاری خشت اول زندگی است.

"روز زن" در وجدان هر انسان بیدار امروز، روز غفلت و سرکوب و جهالت هزاران سالانه است. و معلوم است که آدم دلیلی نمی بیند برای غفلت خود، برای سرکوب کردن و جهالت خود بیآید و جشن و سرور برپا کند.
نه مرد متوسل به زور شده، نه مرد ناتوان از مقابله با زورگوئی به زنان، دلیلی برای دست افشانی و پایکوبی نمایشی دارد و نه زن زور شنیده.

بنابر این با اجازه تو، این کلمه "جشن" را از جلو این "روز" برداریم عجالتأ معقول تر است.

اما من و تو با قبول برداشتن کلمه "جشن" از جلوی "روز زن"، در حقیقت می پذیریم که کاری باید پیشه کنیم، کارستان.

من و تو با پذیرش این قصور هزار ساله انسان، حداقل بخود این وعده را دهیم که نه زبانی و در مهمانی ها و بخاطر به به شنیدن ها، که با درایت و مسئولیت پذیری شایسته یک انسان، از بار سنگین این "شرم بزرگ" انسانی بکاهیم تا جائی که روزی از روزهائی که میآیند، جرأت آنرا بیآبیم تا این پیشوند "جشن" را که از جلو روز زن برداشتیم، دوباره به آن بیافزائیم.

 احمدرضا بهارلو

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٧ - ahoo

من با تو ام ای رفیق !

من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ



سیمین بهبهانی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٧ - ahoo

/p>